سپهر جونسپهر جون، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
هستی جونهستی جون، تا این لحظه: 10 سال و 17 روز سن داره

*سپهر و هستي* روياهاي واقعي من و بابا

سپهر جوونه سبز اميد...

سپهر! بعضي وقتا كه باهم بازي ميكنيم و توسر و كله ي هم ميزنيم و تومنو اونقدر ميخندوني كه دل درد ميگيرم ... توچشمات نگاه ميكنم و تو رو "بهترين دوستم"خطاب مي كنم، والبته آرزوي قلبيم اينه كه من و بابا جز نقش و وظيفه ي پدري و مادريمون، ازبهترين دوستان تو باشيم... وقتي سير سريع بزرگ شدنت رو مي بينم ،اينكه حتي احساسات و هيجاناتت از هفته اي به هفته ي بعد متغيره، بيش از پيش از خلقت خدا متحير مي شم و بيشتر ايمان ميارم كه همه چيز درجاي خود در گردشه و هول زدنها و به آب و آتيش زدناي ما آدما هم جز اينكه به ناآرومي و اضطرابمون كمك مي كنه ، چيزي رو تغيير نميده... اول صبحي مامان فيلسوف شده ها... حالا به مامان حق ميدي كه يه فرشته آسموني رو ه...
17 تير 1392

دندوناي تو...

سپهر بي دندون ... افتاد تو قندون سال پيش اين موقع حتي يك دندون تو دهان قشنگت نداشتي... وقتايي بود كه از درد دندون-لثه- كلافه بودي... وقتايي كه دندونهاي نداشته تو مسواك ميزدي وحالا آقا شدي... ودهانت پرشده از مرواريدهاي قشنگ... كه ميتوني باهاشون هرچيزي بخوري... نوش جونت ماماني خدارو بخاطر داشتنت، سلامتيت و همه ي داشته ها و نداشته ها شكر ميكنم ...
17 تير 1392

بچه داري زيباست...

مامان يه كتاب به اسم "بچه داري زيباست" داره، البته قبل ازاينكه توبه دنيابياي خريده بودمش تا بهتر به پيشواز فرشته مهربونم برم... خواستم اين كتابو به ماماناي حساس و هميشه نگران معرفي كنم، چون شبيه يك مادر يا مشاور مهربون، به تمام مسائلي كه ازنظر يه مامان وباباي بي تجربه، بغرنج يانگران كننده ميرسه بسادگي پاسخ ميده و براي من كه خيلي آرامبخش بوده... يه مثال از همين كتاب ميزنم... اين كتاب ميگه كه خجالتي بودن وبه قول خودمون غريبي كردن بچه ها،اضطراب، عصباني شدن و لج بازي و...  در دوره ي سني تو كاملا طبيعيه،چون درك كودك از محيط بطرز فزاينده اي زيادشده اما هنوز توانايي تجزيه و تحليل وجود نداره،بنابراين طبيعيه كه كودك درخيلي مواقع احسا...
12 تير 1392

عكساي درهم از همه جا...

هرشب وقتي ميخواي چشماي قشنگتو روهم بذاري و بخواب بري برات اين حرفا رو ميزنم... پسر خوبم! پسر قشنگم! تو خيلي مهربون و باگذشتي... ازت ممنونم كه صبحها پيش خاله مهديه مي موني، به حرفاش گوش ميدي، صبحونه تو ميخوري، شيرميخوري، ميوه ميخوري،آب ميخوري، باخاله بازي ميكني، كتاب ميخوني،نقاشي ميكشي، تلويزيون مي بيني،ماست ميخوري، غذاتو ميخوري،ازخاله ميخواي كه به دستشويي ببرت، دستاتو ميشوري وومنتظر ميشي تا من ظهر بيام و بعد ميدوي تو بغلم،من از تو خيلي راضيم، تو واقعا پسر خوب و مهربوني هستي، به من كمك مي كني و مواظب من هستي...و تو بعضي جمله ها رو پشت سرم تكرار ميكني... "گوش ميدي" "غذا ميخوري""نقاشي ميكني""مواظبي"... وهرشب داستان من و تو اينه كه من ب...
9 تير 1392

ماه تير... ماه تولد تو...

سپهر زيباي من! ماه تير تاپيش ازاومدنت براي مامان مث همه ي ماهاي ديگه خدابود، اما بعداز اومدنت برام پر از روح و معني شده... واين يعني تو روح و معني زندگي ماماني... شنيدن اسم اين ماه برام يادآور اسم زيباي توست ... البته براي اينكه كم لطفي نكرده باشم بذار بگم كه برادر خوانده ت و خاله رضوانت وخيلي از عزيران ديگه مون هم متولد همين ماهن كه خودبخود اين ماهو عزيزتر ميكنه... خلاصه از همين جا و پيشاپيش تولد همه ي تيرماهي هاي عزيز و جوجه دوست داشتني خودمو صميمانه تبريك مي گم و آرزوي سلامتي ، خوشبختي و آرامش دارم... ...
8 تير 1392

فرداي يه شب باروني...

امروز صبح بوي خاك نم زده اينقدر مستت ميكرد كه دلت نميخواست خودتو تو چارديواري محبوس كني ... حيف كه من بايد ميومدم سركار و جوجه هم درخواب ناز... قشنگيش به اينه كه بعدچندروز گرما و آلودگي هوا كه هيچ اثري از لطافت خداداده توش نيست، اين بارون باهردونه ش مث مرهم زخماي زمينو نوازش ميكرد... انگار ديگه آسمونم ميخواست خودشو ازقيد و بند" قابل پيش بيني بودن" و"توقالب الگوهاي هواشناسي" گنجيدن راحت كنه و يه جوري به داد اين زمين و آدماش برسه...خلاصه دست همه ي دست اندركاران دردنكنه كه با محبت بيدريغ والبته پيش بيني نشده شون بازم مارو مهمون لطافت و تازگي و عشق كردن... تودوهفته اي كه گذشت آخرهفته هاشو سپهرجون تو طبيعت گذرونده و مخصوصا پنج شنبه دو...
8 تير 1392

مراسم كوزه شكستن!

اينم عكساي كوزه شكستن سپهر كوچولو كه اين روزا احتمالا تحت تاثير از دست دادن اولين يارو همراهش كمي تغيير رفتار داده و بعضي وقتا نافرمان و عصباني بنظر ميرسه... البته همچنان بانمك و دوست داشتني،الهي مامان فداش بشه... پسر گلم اين روزا شعرهاي كتاباشو حفظ شده و كتاب رو ورق ميزنه و قبل از اينكه مابراش بخونيم، خودش شروع به خوندن متن شعر ميكنه... عاشقشممممممم   مراسم كوزه شكستن در حضور داوران شيرخوار بين المللي شركت كننده گرامي... .... ادامه شو ببينيد! اول از همه، آقا سپهر كوزه شو رنگ مي كنه... و البته خودشو... بعدهم آماده ي شكستن مي شه... ظاهرا رو فرش جواب نميده...كوزه مذكور هنوز ...
1 تير 1392

براي خالي نبودن عريضه... اينجا همه چي بنفشه....

چند روزيه كه وبلاگتو آپ نكردم، منتظر رسيدن عكساي جديدم... از مراسم تولد بابا تا كوزه شكنون خودت راستي امروز خيلي خوشحالم... چندتا خبر درگوشي هم دارم ... كلا بذار داد بزنم: خدايااااااااااا شكرررررررررت به دست توانا و عاشقت همه گره ها رو از زندگي همه آدمها بازكن ... ...
26 خرداد 1392

يك قدم ديگه باقدمهاي كوچولوي تو...

زيباي من! هستي من! اميدمن! روح زندگيم! اين روزا باهمديگه يه قدم ديگه به دنياي بزرگتر شدنت برداشتيم... ومن باز به تو افتخار كردم و قلب مهربونت رو پرستيدم... امروز 4امين روزه كه ازشير گرفتيمت و تو بيش از اينكه به فكر خودت باشي نگران اوف شدن مي مي هستي چقدر خوش قلب و مهربوني سپهر من... اميدم! تاهمين -كمتر از يك -هفته پيش بمحض اينكه از سركار ميومدم بهم مي چسبيدي و تا حقت رو نمي گرفتي! ازم جدا نمي شدي... وحالا فقط به اين كه برات كتاب بخونم تا چشماي قشنگت سنگين بشه و بخواب بري هم راضي هستي... امروز از يكي از دوستان رسم جالبي رو شنيدم كه بنا دارم حتما اجراش كنم چون بنظرم رسم جالب و منطقي رسيد، -رسم كوزه شكستن!- دليلش هم اين بود كه بچه باا...
18 خرداد 1392