سپهر جونسپهر جون، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره
هستی جونهستی جون، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه سن داره

*سپهر و هستي* روياهاي واقعي من و بابا

دوروز مانده به تولد تو...

سپهر زيبايم! امروز كه سركارميومدم ازخواب بيدار شدي و اينجور وقتا خيلي گريه و بي تابي ميكني واين باعث ميشه تا بعدازظهركه برميگردم فكرم پيشت باشه... گل نوشكفته ام! تواين نزديك 19ماهي كه ازهم جداشديم و باهمه دل نگرانيها و حساسيتهايي كه دارم مجبور شدم چندساعتي تو رو بدست ديگري بسپارم وازدور مراقبت باشم حسهاي مختلفي داشتم... دركل بهتره بگم بيش ازاينكه نگران سلامت جسميت باشم نگران سلامت روحيت بودم و اينكه تودرآينده چه قضاوتي از نبودنم خواهي داشت... اما ميخوام بدوني كه اومدنت زيباترين و بزرگترين اتفاق زندگيم و حضورت دليل شور و عشقمه، ميخوام بدوني كه برام باارزش تريني و دنيا رو باتو معني مي كنم... ازخداميخوام تا بهم توان بده و همي...
24 تير 1392

سپهر جوونه سبز اميد...

سپهر! بعضي وقتا كه باهم بازي ميكنيم و توسر و كله ي هم ميزنيم و تومنو اونقدر ميخندوني كه دل درد ميگيرم ... توچشمات نگاه ميكنم و تو رو "بهترين دوستم"خطاب مي كنم، والبته آرزوي قلبيم اينه كه من و بابا جز نقش و وظيفه ي پدري و مادريمون، ازبهترين دوستان تو باشيم... وقتي سير سريع بزرگ شدنت رو مي بينم ،اينكه حتي احساسات و هيجاناتت از هفته اي به هفته ي بعد متغيره، بيش از پيش از خلقت خدا متحير مي شم و بيشتر ايمان ميارم كه همه چيز درجاي خود در گردشه و هول زدنها و به آب و آتيش زدناي ما آدما هم جز اينكه به ناآرومي و اضطرابمون كمك مي كنه ، چيزي رو تغيير نميده... اول صبحي مامان فيلسوف شده ها... حالا به مامان حق ميدي كه يه فرشته آسموني رو ه...
17 تير 1392

دندوناي تو...

سپهر بي دندون ... افتاد تو قندون سال پيش اين موقع حتي يك دندون تو دهان قشنگت نداشتي... وقتايي بود كه از درد دندون-لثه- كلافه بودي... وقتايي كه دندونهاي نداشته تو مسواك ميزدي وحالا آقا شدي... ودهانت پرشده از مرواريدهاي قشنگ... كه ميتوني باهاشون هرچيزي بخوري... نوش جونت ماماني خدارو بخاطر داشتنت، سلامتيت و همه ي داشته ها و نداشته ها شكر ميكنم ...
17 تير 1392

بچه داري زيباست...

مامان يه كتاب به اسم "بچه داري زيباست" داره، البته قبل ازاينكه توبه دنيابياي خريده بودمش تا بهتر به پيشواز فرشته مهربونم برم... خواستم اين كتابو به ماماناي حساس و هميشه نگران معرفي كنم، چون شبيه يك مادر يا مشاور مهربون، به تمام مسائلي كه ازنظر يه مامان وباباي بي تجربه، بغرنج يانگران كننده ميرسه بسادگي پاسخ ميده و براي من كه خيلي آرامبخش بوده... يه مثال از همين كتاب ميزنم... اين كتاب ميگه كه خجالتي بودن وبه قول خودمون غريبي كردن بچه ها،اضطراب، عصباني شدن و لج بازي و...  در دوره ي سني تو كاملا طبيعيه،چون درك كودك از محيط بطرز فزاينده اي زيادشده اما هنوز توانايي تجزيه و تحليل وجود نداره،بنابراين طبيعيه كه كودك درخيلي مواقع احسا...
12 تير 1392

عكساي درهم از همه جا...

هرشب وقتي ميخواي چشماي قشنگتو روهم بذاري و بخواب بري برات اين حرفا رو ميزنم... پسر خوبم! پسر قشنگم! تو خيلي مهربون و باگذشتي... ازت ممنونم كه صبحها پيش خاله مهديه مي موني، به حرفاش گوش ميدي، صبحونه تو ميخوري، شيرميخوري، ميوه ميخوري،آب ميخوري، باخاله بازي ميكني، كتاب ميخوني،نقاشي ميكشي، تلويزيون مي بيني،ماست ميخوري، غذاتو ميخوري،ازخاله ميخواي كه به دستشويي ببرت، دستاتو ميشوري وومنتظر ميشي تا من ظهر بيام و بعد ميدوي تو بغلم،من از تو خيلي راضيم، تو واقعا پسر خوب و مهربوني هستي، به من كمك مي كني و مواظب من هستي...و تو بعضي جمله ها رو پشت سرم تكرار ميكني... "گوش ميدي" "غذا ميخوري""نقاشي ميكني""مواظبي"... وهرشب داستان من و تو اينه كه من ب...
9 تير 1392

ماه تير... ماه تولد تو...

سپهر زيباي من! ماه تير تاپيش ازاومدنت براي مامان مث همه ي ماهاي ديگه خدابود، اما بعداز اومدنت برام پر از روح و معني شده... واين يعني تو روح و معني زندگي ماماني... شنيدن اسم اين ماه برام يادآور اسم زيباي توست ... البته براي اينكه كم لطفي نكرده باشم بذار بگم كه برادر خوانده ت و خاله رضوانت وخيلي از عزيران ديگه مون هم متولد همين ماهن كه خودبخود اين ماهو عزيزتر ميكنه... خلاصه از همين جا و پيشاپيش تولد همه ي تيرماهي هاي عزيز و جوجه دوست داشتني خودمو صميمانه تبريك مي گم و آرزوي سلامتي ، خوشبختي و آرامش دارم... ...
8 تير 1392

فرداي يه شب باروني...

امروز صبح بوي خاك نم زده اينقدر مستت ميكرد كه دلت نميخواست خودتو تو چارديواري محبوس كني ... حيف كه من بايد ميومدم سركار و جوجه هم درخواب ناز... قشنگيش به اينه كه بعدچندروز گرما و آلودگي هوا كه هيچ اثري از لطافت خداداده توش نيست، اين بارون باهردونه ش مث مرهم زخماي زمينو نوازش ميكرد... انگار ديگه آسمونم ميخواست خودشو ازقيد و بند" قابل پيش بيني بودن" و"توقالب الگوهاي هواشناسي" گنجيدن راحت كنه و يه جوري به داد اين زمين و آدماش برسه...خلاصه دست همه ي دست اندركاران دردنكنه كه با محبت بيدريغ والبته پيش بيني نشده شون بازم مارو مهمون لطافت و تازگي و عشق كردن... تودوهفته اي كه گذشت آخرهفته هاشو سپهرجون تو طبيعت گذرونده و مخصوصا پنج شنبه دو...
8 تير 1392