سپهر جونسپهر جون، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره
هستی جونهستی جون، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه سن داره

*سپهر و هستي* روياهاي واقعي من و بابا

بگذار عشق خاصیت تو باشد...

از راه كه مي رسم - البته اگه نخوابيده باشي- كيفم رو ازدستم مي كشي و سرتو خم مي كني و ميگي "چي برام اوردي"...و من هرروز رو باتصور اين صحنه زيبا و رسيدن لحظه ديدار سرميكنم... تو رو با همه ي حالاتت، كلماتت،نگاهت تصور ميكنم... اينجا تو محيط سرد كارخونه هم دنبال نشونه هاي توام... گاهي وقتا كيفم رو كه باز ميكنم ميبينم برس يا يكي از اسباب بازيهات رو انداختي تو كيفم و انگار خودت هم ميدوني كه چقدر ديدن چنين صحنه اي زنده م مي كنه...باخودم ميگم كه انگار ذات ماآدمها اينطوري آفريده شده كه دوري و فراق عاشقترمون مي كنه... گاهي وقتا بعداز اينكه شيطوني مي كني و ازت شاكي ميشم ،مياي و مستقيم توچشمام نگاه ميكني و اونقدر  صدام ميزني تاجواب...
5 شهريور 1392

آرزوي يك دوچرخه...

پسرم!يه چيزي هست كه دلم ميخواد اينجا بنويسم البته نميدونم كاردرستيه يانه اما واقعا اينقدر فكرمو درگير خودش كرده كه نميتونم ازش بگذرم و فكر كردم شايد اگه اينجا مطرحش كنم كسي علاقمند به كمك باشه...برادرخونده ي تو بابت خريد دوچرخه و هزينه درمانش 450 تومان پول لازم داره كه متاسفانه درحال حاضر در توان بابا و مامان نيست كه اين پولو يكجا تامين كنن، وقتي هم ازبنياد پرسيدم گفتن كه نميشه مبلغ رو قسط بندي كرد .فكر كردم شايد اگه مطرحش كنم حتي بصورت قرض كسي بتونه بخشي از اين پولو تامين كنه...الان فصل تابستونه وخيلي دلم ميخواد اونو به آرزوش كه ميدونم غايت آرزوشه برسونم، اين فكر تو اين چندروز و ازوقتي نامه ش به دستم رسيده ذهنمو درگير كرده و دلم ميخو...
31 مرداد 1392

شكرگزاري... آرامش

پسرخوبم! امروز يه روز آرومه ومن خداي مهربونو بابت همه مهربونيها و هواداريهاش بي نهايت شكر مي كنم و بيش از هرچيز بخاطر وجود خدايي تو و باباحميد شكرگزارش هستم... به اين فكر مي كنم كه چقدر اين آرامش قابل ستايشه، همين كه آدم نگراني سلامتي عزيزانشو نداشته باشه براي من از هرچيري آرامبخشتره، نمي گم كه دغدغه هاي ديگه از جمله آينده ي تو رو ندارم اما اينها مال فرداست و تو اين لحظه و اين ساعت هيچ چيزي باعث نگراني و دل آشوبي من نيست و اين چقدر ستودني و لذتبخشه... پسرم! دوست دارم تو هم هميشه شكرگزار داشته ها و نداشته هات باشي و باور داشته باشي كه لذت بردن از لحظه هات، ازهرآرامشي بالاتره... چندسال پيش كتابي به دستم رسيد به اسم راز شكرگز...
31 مرداد 1392

هوا بس ناجوانمردانه ...آلوده ست

امروز صبح وقتي توماشين نشسته بودم و به سمت محل كارم ميومدم فقط به يه چيز فكر ميكردم...تو... بااين هواي بشدت آلوده بدجوري نگران سلامتي توام...درسته كه ميگن بانگراني دردي دوانميشه و بايد ازخدا كمك گرفت و به او سپرد و ... اما معتقدم كه من هم بايد كاري كنم... هرشنبه ساعت 6بعدازظهر،براي اراكيها،شنبه اعتراضي نام گرفته تا لااقل دلخوش كنن كه اوناهم دارن قدمي براي رفع اين آلودگي برميدارن، تصميم دارم باتو كه برام باارزشتريني دراين شنبه هاي اعتراض شركت كنم تالااقل سهم كوچك خودم رو انجام داده باشم و تو هم بدوني و يادبگيري كه براي گرفتن حقت بايد حرف بزني و اهميت ندادن و حساس نبودن به محيط و اجتماعي كه دراون زندگي مي كني نهايتا تو رو هم به گردابي...
28 مرداد 1392

يه كادوي تولد وبلاگي...

پسرمهربون و شيرين زبونم! امروز وقتي بخش نظرات رو چك ميكردم يكي ازخاله هاي خوش ذوق وبلاگيت يه كادوي تولد وبلاگي برات فرستاده بود،ببينش: دستشون درد نكنه،خيلي خوشحالم كردن فداي پسر 2سال و 1ماه و0 روزه ي خودم بشم كه بي نهايت ميخوامش ...
26 مرداد 1392

يه روز از روزاي خدا...

پسرگلم! ديشب يا بهتره بگم امروز سحر يه كم حالت بد شد و حسابي مامان و بابا رو نگران كردي... البته خودت بيشتر ترسيده بودي و مث يه جوجه ي خيس و وحشت زده بهم چسبيده بودي... خيلي وقت بود كه مريض نشده بودي- خداروشكر- براي همين ديدن صحنه لرزيدنت برام عذاب آور و كشنده بود، وانگار خودمم حال همون جوجه وحشت زده رو داشتم و با چسبوندنت به بغل خودم و فشار دادنت آروم ميشدم... الانم همش تو فكرتم تا دوباره به تو برسم... سپهرم! امروز بعداز گذشت روزها ازاون روز بهاري و ابري، مامان دلش به رفتن ابرها روشنه... نميگم ميشه  چيني بندزده رو با نوش يكي كرد اما شايد بقول قديميها هميشه ميشه ازاول شروع كرد مهم برگشتنه... ديدن شعاعهاي نور از لابلاي ابرها، بر...
20 مرداد 1392

خبررررررررررررررررررررررررررررررررررر!

خبر! خبر! همه حواسا جمعه...؟! رونمايي مي كنم . . .  پسرعموي عزيزم محمد مهدي عزيزم خيلي مشتاق ديدن روي ماهت بوديم، بازهم اومدنت رو به همه تبريك مي گم و بهترينها رو از صميم قلب برات آرزو مي كنم... اينم آدرس وبلاگش http://mo-mahdi.niniweblog.com ...
20 مرداد 1392