سپهر جونسپهر جون، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره
هستی جونهستی جون، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه سن داره

*سپهر و هستي* روياهاي واقعي من و بابا

لذتبخش ترين احساس دنيا...

سپهرم! مي دوني لذتبخش ترين احساس دنيا تو تموم لحظه هاي باتو بودن براي 'منِ مامان' چي مي تونه باشه؟! وقتي شب توخواب عميقم و بعديه فندق گرد و كوچولو غلت مي زنه و مياد وخودشو تو بغلم جا مي كنه ... اونوقت من از خواب بيدار ميشم و فرصتي مي شه كه تا مي تونم بو بكشمش و ببوسمش ...درست مثل همين ديشب و البته بيشتر شب ها... واونوقته كه هزاران بار خدارو شكر مي كنم كه بازهم منو از خواب بيدار كرد و بهم فرصت داد تا ازوجود پاك و عزيزت سرشار بشم و لذت ببرم... بقول مارتيك: اينا همش غنيمته غنيمته ...
29 مهر 1392

مكالمات تلفني تو...

الان داشتم باتو جوجه ي خوردني و مهربونم حرف ميزدم... آخ كه نميدوني صداتو پشت تلفن چقدر دوست دارم... وقتي باصداي كودكانه ت تكرار مي كني "زود بيا پيشم" دلم ميخواد پرواز كنم و خودمو به تو برسونم...  اول ازهمه گزارش كارهات و ازجمله خرابكاريهاتو مي دي ... مخصوصا وقتي به جاهاي خرابكارانه ش مي رسي صدات اوج مي گيره و مثلا مي گي : "كاسه رو شكستييييي" يا "كليدو انداختي تو چاه!!!" يا "دريخچالو بازكردييييييي"يا "كتابتو پاره كردي..."و ... درواقع اين جمله رو اززبون من ميگي،يعني هم گزارش ميدي و هم لحن عتاب آلود منو نسبت به خودت تقليد مي كني... اين جوري قبل از اينكه دعوا بشي پيشاپيش خنده منو درمياري و خلاصه تو موش كوچولوي قشنگم حسابي قلق مامان دست...
23 مهر 1392

دلنوشته ي مامان...

سپهر من... يه مدته كه كمتر از تو و شيرين كاريهات مي نويسم نه اينكه شيرين كاريهات كمتر شده باشن كه برعكس بيشتر و دلنشينترم شدن و نه اينكه توجهم به "دنيا دنيا زندگيم" كم شده باشه... همه رو مي بينم، عشق مي كنم و همچنان مشتاق نوشتنم...اما شايد ازفرط انباشتگي حرف ياشايدم مساعدنبودن حال جسمي رشته كلام ازدستم رفته...واين وضعيت اينقدر واضحه كه هركس بهم ميرسه مي پرسه چراديگه از سپهر نمي نويسي... والبته من ازاين سوال هم ناراحت مي شم و هم خوشحال... خوشحال، از اينكه متوجه مي شم كسايي هستن كه لحظه لحظه همراه من، "تو رو زندگي كردن" و ناراحت، ازاينكه چه لحظه هاي قشنگي رو براي ثبت كردن يكي بعداز ديگري دارم ازدست ميدم... لحظه هايي كه اونقدر گران...
20 مهر 1392

خوشمزه ترين آبنبات دنيا

سپهر!پسريكدونه و نازنينم... آبنبات خوش طعمم... برعكس تو كه عاشق آبنبات اونم از نوع آبنباتهاي نعنايي تند مامان جوني و هروقت بهش ميرسي سراغ آبنباتو مي گيري، يادمه كه ازبچگيم آبنبات دوست نداشتم،چون فكرميكردم موندنش تودهنم ،حوصله مو سرميبره و نهايتا -يواشكي و دور ازچشم بزرگترها-باجويدنش كارخودمو راحت ميكردم! حتي الانم حاضربه امتحان كردن هيچ نوعش نيستم اما تو براي من اون آبنبات خوش طعمي هستي كه كنارت بودن، حرف زدن درباره ت ياحتي به يادآوردنت، نه تنها حوصله مو سرنميبره كه دررگهاي وجودم شهدشيرينش، جون تازه ميدوونه و من رو پرازانگيزه و نشاط مي كنه... اي خالق هر قصه من اين من و اين تو بر ساز دلم زخمه بزن اين من و اين تو هر لحظه...
14 مهر 1392

خونه ي مادربزرگ...

پسر خوبم! ديروز بعداز مدتها رفتيم خونه مادربزرگ پير و دوست داشتني مامان...  وديروز بيش از هروقت ديگه اي ديدن در و ديوار اون خونه برام دل انگيز و يادآور خاطره سالهاي دور بود... هيچ وقت به اندازه وقتي كه بصورت خوشرو و تكيده مادربزرگ نگاه مي كنم گذر زمان رو حس نمي كنم... هرلحظه كه مي بينمش به ياد همه ي جملاتي مي افتم كه نويسنده ها و شاعرا و عاشقا درباره قدردونستن لحظات باهم بودن و غم از دست دادن عزيزان و... گفتن و سرودن. مادربزرگ باقامت خميده اما پراز انرژي و شوق اومدن مهمون، مثل دوران جواني مدام  درتب و تاب پذيرايي و تعارفات هميشگيش كه گاهي گوشه هاي طنزي هم توش داره، يك جا بند نميشه ...توخونه ي باصفاش هميشه همه جورخوراكي -مث...
30 شهريور 1392

يه اولين ديگه براي تو...

پسر بامزه و دوست داشتني مامان! عادت داري وقتي مياي تو اتاق خواب، به قاب عكس روي ميز  خيره مي شي و بعد بالبخندت كه يه دنيا ذوق توشه بهم نگاه مي كني و مي گي "مامانه"... وبعددرتوضيح عكس مي گي: "مامان لباس خوشگل پوشيده" "مامان تورگذاشته"،"مامان رو موهاش گل داره"... و من قربون صدقه ت ميرم و مي گم مامان عروس شده... ديشب رفتيم عروسي يكي از اقوام- بااين توضيح كه قبلش بهت گفته بودم كه اونجا قراره يه عروس ببيني و تو كلي ذوق زده بودي... وقتي كه عروس اومد چشم ازش برنميداشتي، مثل شازده ها روي صندلي نشسته بودي و حسابي خوشحال بودي،دست ميزدي،شعر مي خوندي،اصرار داشتي خودت خوراكيهاتو بخوري،خلاصه بگم؛ يه پارچه آقا شده بودي... شايدبراي ب...
19 شهريور 1392

يه اتفاق خوب... يه خاطره ي به يادماندني

پسردوست داشتني من... ديروز بعد از كلي انتظار...حدود ساعت 7بعدازظهر خاله رضوان خبر داد كه تو آزمون دكتري دانشگاه علامه پذيرفته شده و مامان غرق شادي شد... به خاله و مامان جون زنگ زديم و تو بالهجه و زبون قشنگت بهشون مي گفتي: "تبييك،تبييك" و از خوشحالي مامان تو هم ذوق زده بودي... واقعا به اين خبر نياز داشتم... بي نهايت خوشحالم پسرم... براي خاله رضوان و همه جوونا بهترين آرزوها رو دارم ...
13 شهريور 1392