سپهر جونسپهر جون، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره
هستی جونهستی جون، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 28 روز سن داره

*سپهر و هستي* روياهاي واقعي من و بابا

اين روزها قلب مامان مي خنده...

يه مدته كه وبلاگ جوجه هاي قشنگم رو دير به دير به روز مي كنم... شايد بخاطر مشغله كاري و يا شايد بخاطر وجود شبكه هاي مجازي موازي مثل اينستاگرام... اما هرچه كه باشه اينجا براي من مثل يه دفتر خاطرات مي مونه و بهش عادت دارم، براي همينم ، هرجا كه باشم باز براي ثبت خاطره لحظات زيباي زندگيمون به همين جا برمي گردم ... خب از ارديبهشت زيبا شروع مي كنم، كه براي من زيباترين ماه خداست و از وقتي كه ماه تولد هستي كوچولو شد، زيباييش برام دوچندان شده... تولد هستي كوچولو با دور هم بودن عزيزان و شادي و كادوهاي قشنگ و خوراكيها و شام رنگارنگ مامان، كلي خوش گذشت... هستي كوچولو تا حالا يه جشن تولد تكي نداشته، براي همين كلي از اين جشن غافلگيرانه خوشحال بود....
11 تير 1396

سفر به ديار شيراز افتخار ايران زمين

خب در پست قبل داشتم از اتفاقات مدتي كه وبلاگ رو به روز نكردم مي گفتم روزمادر و دسته گل زيبا و كادوي قشنگ بابا براي مامان و روزهاي زيباي عيد و مهموني و پارك و گردش و و ... رسيديم به روز پدر همه ي مردهاي واقعي زندگي من... مامان تصميم گرفت كه براي سورپرايز، بابا رو مجردي عازم شيراز كنه (آخه بابا خيلي دوست داشت شيراز رو ببينه و مامان معتقد بود كه بايد بچه ها بزرگ بشن و نميشه باوجود اونها به شيراز رفت ) اما باباي مهربون وقتي از كادوش باخبر شد بعداز كلي تشكر ، هديه مامانو قبول نكرد و قرار شد همگي باهم راهي شيراز شيم ..و اينطوري شد كه مسافرت يكهويي رقم خورد باغ ارم شيراز عكسهاي زيبا و زيادي از شيراز هست كه وقتي بدستم برسه ...
2 ارديبهشت 1396

شب يلدا...

يكي از خاطره انگيزترين و به يادماندني ترين شبهاي سال مطمينا براي من ، شب يلداست...بهانه اي براي جمع شدن دور بزرگترها ويادكردن از نوستالژيها و مرور خاطرات زمستونهاي سرد قديم و دلهاي گرم  قديميها...  امسال هم به لطف خدا همه ي بزرگهاي فاميل خونه ي مامان اينا جمع بودن... مادر، عمه ، خاله و دايي اكبر ... باز هم فرصتي ... كه مي شد يه تاريخ دست كم 60-70ساله رو تو خطوط چهره ي همه شون ديد و باتمام وجود شكرگزار وجود مهربون تكت تكشون شد. بزرگترهايي كه حالا هر كدوم گرچه درگير دردهاي جسماني يك سالمند هستند اما ذره ذره وجود و حضورشون ستونهاي تاريخ و هويتِ فاميل و واقعا ارزشمند و ذيقيمته... اينجوريه كه شب يلدا براي من با هيچ ش...
2 دی 1395

سپهر زيباي من به پيش دبستاني مي رود...

بالاخره باهمه اما و اگرها و نگرانيهايي كه بابت مقاومت در برابر رفتن و نرفتن به مدرسه وجود داشت پسر كوچولوي قشنگم به راحتي راهي مدرسه شد تا خيال مارو از اين جهت حسابي راحت كنه و باز هم من و بابا رو به اين نتيجه برسونه كه بچه هامون واقعا سازگار و صبورن كه جاي خوشحالي و شكرگزاري داره... شنبه 3 مهر 95 يه جشن خوشگل تو مدرسه برگزار شد تا از فرشته هاي معصوم پيش دبستاني يه استقبال حسابي كنن ... من و بابا هم دعوت بوديم و با هستي كوچولو 4تايي تو جشن شركت كرديم . سپهر من كمي از شلوغي ترسيده بود و لباس مامانو ول نمي كرد اما هستي كوچولو حسابي از ديدن جناب خان تو مدرسه به وجد اومده  و خوشحال بود... روز اول مدرسه (4مهر 95) مامان ديرتر سركا...
10 مهر 1395

آقاسپهر براي رفتن به پيش دبستاني آماده مي شه

سپهر كوچولوي قشنگم اين روزا آماده رفتن به پيش دبستاني مي شه تا يه فصل جديد و قشنگ ديگه از زندگي من و بابا - يعني شروع تحصيل بچه ها - رو آغاز كنه... من و بابا اين روزا با خريد هر وسيله اي براي اين شروع تازه ذوق داريم و سپاسگزار خداي مهربون و به ياد بچه هاي محروم هم هستيم... منظورم از محروم تنها از نظر مالي نيست ... طفلكهاي معصومي كه حتي كسي نيست تا براي اين لحظه هاي تكرارنشدني زندگيشون ، ذوق كنه و سر از پا نشناسه ... سپهر زيباي من ! قدر باهم بودنهامون رو بدون و از لحظه هاي پر از عشق زندگيت لذت ببر و از عشقي كه در وجودت مي كاريم به ديگرانِ نيازمند ببخش... اين روزا اين خانوم كوچولوي شيطون هم مدام به وسايل داداش دست مي زنه و فر...
25 شهريور 1395

يه اولين لذتبخش و خاص تو زندگي ما

ديروز براي من ، بابا و آقا سپهر يه روز خاص بود... روزي كه هم مارو به گذشته مي برد و باخودمون زمزمه مي كرديم كه چقدر زود گذشت و آقا سپهر چه زود بزرگ شد ... و هم ما رو مي برد به آينده و شروع يه فصل جديد تو زندگي ... انگار همين ديروز بود كه با بابا حميد دغدغه ي بيقراري و دل دردهاي آقا سپهر نوزاد رو داشتيم ... يا همين چند روز پيش كه نگران پيدا كردن پرستار و سپردن جگرگوشه مون به يه غريبه بوديم...  حالا پسر كوچولوي قشنگم مثل يه شازده كوچولو همراهم بود ، دست تو دست هم رفتيم مدرسه و براي پيش دبستاني نام نويسي ش كرديم ... روبروي مربيش ايستاده بود و با خجالت و سريع جواب سوالهاشو ميداد... و من به چهره معصومانه ش خيره شده بودم و تو خاطرات خود...
14 مرداد 1395

يه اولين ديگه در خانواده گرم ما...

ديروز مامان، هوس آش كرد...والبته همه ي اونها كه مامانو مي شناسن مي دونن كه چه عزم جزمي در برآورده كردن آرزوهاي آشي داره بطوريكه حتي مي تونه ازحداقلها براي سرهم كردن يه آش استفاده كنه ... اما ديروز پايه اصلي آش يعني سبزي درخانه موجود نبود و يه دفعه جرقه اي درذهن مامان زده شد و اون ،درخواست از آقا سپهر شازده شازده ها، براي خريد سبزي بود... درراستاي رفتارهاي روبه پيشرفت و آقامنشانه ش اين درخواست رو -بشرطي كه من دم در آپارتمان منتظرش باشم - پذيرفت و اين اولين خريد آقا سپهربراي مامان بود كه بشدت هم منو ذوق زده كرد و شاهدش هم همين نوشته و اين عكسهاست ...
28 بهمن 1394

تولد هستي دوست داشتني ما...

ديروز هستي قشنگمون يك ساله شد... البته بنظرم خيلي اين يك سال زود گذشت، باورم نمي شد كه ني ني كوچولوي ناز و دوست داشتنيم يك ساله كه دركنارماست و زندگيمون رو قشنگ تر و رويايي تر كرده... دحترنازنينم تولد 1 سالگيت مبارك، برات آرزوي بهترينها رو دارم آدم تو كيك تولدش دست نمي كنه! خب عيب نداره چون اولين تجربه ي تولدته مي بخشمت  داداش و پسرخاله نه گذاشتن يه عكس تكي ازتو بگيريم... و نه گذاشتن شمع تولدتو فوت كني... و نه حتي گذاشتن خودت كادوهاتو بازكني... اينم عكس ازتولددخترعمويسنا،شب قبل ازتولدت... ...
5 ارديبهشت 1394

يه اولين بد... براي داداش سپهر و آبجي هستي

امروز بعداز يه دوره بيماري عجيب غريب و ناخوشايند براي مامان و ني ني ها ، دارم اولين مطلب سال 94 رو مي نويسم... گرچه مي دونم تنبلي كردم و پيش ازاين بايد وبلاگ رو بروز مي كردم و از خوش گذروني ها و باهم بودناي عيدمون و از هواي بهاري و دلپذير و ازلطافت هوا و زمين مي نوشتم اما خب ...رسيد به اينجا... درست از يك شنبه ظهر اين ويروس عجيب و غريب و بي رحم، سرو كله ش تو خونه ي ماپيداشد تا كل هفته همه ي مارو درگير خودش كنه... روزها و ساعتهاي بدي براي همه مون بود ولي از همه ناراحت كننده تر ديروز بعدازظهربود كه اول هستي كوچولو روبه بيمارستان برديم و دركمال ناباوري من و بابا! به دستاي كوچيك و نازش سرم زديم و بعدهم سپهرنازنينمو برديم و گرچه رفتارش بقول با...
27 فروردين 1394