سپهر جونسپهر جون، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره
هستی جونهستی جون، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

*سپهر و هستي* روياهاي واقعي من و بابا

چندتاعكس وخاطره از تولدم ... با6ماه تاخير

  دوستاي خوبم، امروز مي خوام ازخاطره تولدم براتون بگم... يه روز قبل ازتولدم مامان اولين دندون منو دردهان مباركم كشف كرد و اينقدر ذوق زده شد كه كل درو همسايه رو خبردار كرد... وبه اين ترتيب جشن تولد يكسالگيم باتولد اولين دندونم همزمان شد... اونروز ازصبح مامان و بابا شديدا درگير تزيين وآماده كردن خونه بودن و من هم زيردست وپا، بابادكنك ها و هرچي كه دم دستم بود بازي ميكردم...واصلا هم به قيچي و چسب وقرقره و ... دست نمي زدم يه هيجان خاصي توخونه بود كه انگاربه منم سرايت كرده بود... يه جابندنميشدم و همين كارمامانو سختتر كرده بود... همه قراربودبيان...مادرجون،عموهاو عمه هاي عزيزم، مامان جون،باباجون،خاله ها و دايي عزيزم وبچه ها...
18 اسفند 1391

اولين هاي سپهر...

سلام به همگي... امروز داشتم خاطرات روزهاي باسپهربودن رومرور مي كردم... به اين فكر ميكردم كه كه بچه ها  باحداقل مهارت يابهتر بگم توانايي بدنياميان و درمدتي كه شاهدرشدشون هستيم چقدر تغييرميكنن... اون اوايل درازاي كوچكترين توانايي كه يادميگيرن اينقدرهيجانزده ميشيم كه ميخوايم دنياروخبرداركنيم،ولي يواش يواش انگار همه چي برامون عادي ميشه وحتي ازكنارخيلي هاشون سرسري و بي تفاوت ردميشيم... به اين فكرميكردم كه بابزرگترشدن بچه هامون ،انگارانتظارماهم ازاونها بالاترميره و گاهي اينقدربالاميره كه بطرزاغراق آميز و شايد حتي خارج ازتوانشون، ازاونها انتظارهميشه بهتر بودن وبرتربودن داريم، واونها هم به مرور يادمي گيرن كه هميشه بااول بودن،...
25 بهمن 1391