سپهر جونسپهر جون، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره
هستی جونهستی جون، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

*سپهر و هستي* روياهاي واقعي من و بابا

گل اومد... بهار اومد...ميرم به صحرا

سپهربهاري من! چندروز ديگه عيده و فكر ميكنم سال 93 براي تو، اولين ساليه كه درك بيشتري از عيدي گرفتن و ديد و بازديد عيد - و همه ي اون چيزايي كه الان براي هم سن و سالاي من نوستالژي شده-خواهي داشت،پس بهت تبريك مي گم و برات آرزوي شادي و سبزي و اميد و آرامش مي كنم... سال نو رو به همه عزيزان و همراهان هميشگي وبلاگ تبريك مي گم وبراي همه، لحظه هاي قشنگ و ساده و بي دغدغه و پرازحضور خدا آرزو مي كنم- البته اگه دوست داشته باشن - چون من كه فكر مي كنم لحظه هايي اين چنين سبز و پاك و بي آلايش و آرام ،هميشه بهترين لحظات زندگيمه... ...
25 اسفند 1392

اولين دوري من و تو...

هفته گذشته يه اولين دوست نداشتني براي من و تو رقم خورد...وقتي مجبورشدم 3شب رو دور ازتو و وجود پرانرژي و دوست داشتني و بوي آرامبخشت و ديدن خنده هاي دلربات در بيمارستان سركنم... گرچه سرزدنهاي باباحميد و گرمي و مهربونيش، گذر لحظات رو برام راحتتر مي كرد اما اين دوري برام واقعا سخت و طولاني گذشت...تازه وقتي باباحميدمي رفت شروع حس غربتم بود، دوري ازبابا،تو و خونه و زندگي گرم و قشنگمون براي مامان خيلي سخت بود...سه شنبه ظهر كه به خونه برگشتم تو مثل هميشه پرانرژي و خندون نبودي، چشماي درخشانت، آروم و نيمه باز بود، تو بغلم نشستي و گفتي ديگه اذيتت نمي كنم كه بري بيمارستان،ديگه دوست ندارم بري دكتر، گفتي كه وقتي بيمارستان بودي باهات قهر بودم اما الان باه...
11 اسفند 1392

اولين باري كه سپهر كله پاچه خورد...!!!

آخ!آخ!آخ!... پسر تو عجب كله پاچه خوري هستي!!! درپي يك هوس آني! ديروز باباي مهربونِ عزيزتراز جون براي صبحانه كله پاچه خريد، باتوجه به استقبالي كه قبلا درباره سيراب شيردون و دل و جگر و زبان و ... درتو ديده بودم حدس ميزدم كه از اين يكي هم خوشت بياد اما واقعا نه در اين حد!!! خلاصه توديروز براي اولين بار كله پاچه خوردي و حسابي هم بالذت، طوري كه ازخوردن تو من هم برسر ذوق اومدم... نوش جونت ماماني، حالاحالاها فرصت داري كه تا دلت ميخواد كله  پاچه بخوري و چشماتو گردكني و سرتو به نشانه لذت بردن تكون بدي و هول بزني كه... بازم بده ديشب بابامي گفت احساس مي كنم خيلي بيشتر ازقبل سپهرو دوست دارم، انگار تونستم باهاش ارتباط برقراركنم... وا...
7 دی 1392

يه اولين ديگه براي تو...

پسر بامزه و دوست داشتني مامان! عادت داري وقتي مياي تو اتاق خواب، به قاب عكس روي ميز  خيره مي شي و بعد بالبخندت كه يه دنيا ذوق توشه بهم نگاه مي كني و مي گي "مامانه"... وبعددرتوضيح عكس مي گي: "مامان لباس خوشگل پوشيده" "مامان تورگذاشته"،"مامان رو موهاش گل داره"... و من قربون صدقه ت ميرم و مي گم مامان عروس شده... ديشب رفتيم عروسي يكي از اقوام- بااين توضيح كه قبلش بهت گفته بودم كه اونجا قراره يه عروس ببيني و تو كلي ذوق زده بودي... وقتي كه عروس اومد چشم ازش برنميداشتي، مثل شازده ها روي صندلي نشسته بودي و حسابي خوشحال بودي،دست ميزدي،شعر مي خوندي،اصرار داشتي خودت خوراكيهاتو بخوري،خلاصه بگم؛ يه پارچه آقا شده بودي... شايدبراي ب...
19 شهريور 1392

تو داري از يكي از قيدو بندهات آزاد مي شي!!!

پسر دردونه ي من! امروز سومين روزي خواهد بود كه باهمكاري من و خاله مهديه والبته خودت، روزها رو بدون پوشك ميگذروني تا يواش يواش پروسه آزادسازي شروع بشه و توبراي هميشه ازاين بسته بندي مزاحم خلاص بشي من واقعا از زحمتهاي خاله مهديه ممنونم وميدونم كه كارش خيلي ارزشمنده و قدردان احساس مسووليتش هستم. واما تو... توهم واقعا پسرماهي هستي و كاملا همكاري مي كني و براي همين مامان و باباقول دادن كه بعداز اينكه اين پروسه تكميل شديه جايزه بزرگ برات بخرن اين روزا... تو اجازه ميدي كه براحتي برات مسواك بزنم، توحموم ريلكس تر ازقبل رفتارمي كني،شير رو بهتر ميخوري، ترجيح ميدي خودت غذاتوبخوري وحتي درخوردن ماست و بستني هم داري ماهر ميشي،هوش چينت رو بر...
15 مرداد 1392

يك قدم ديگه باقدمهاي كوچولوي تو...

زيباي من! هستي من! اميدمن! روح زندگيم! اين روزا باهمديگه يه قدم ديگه به دنياي بزرگتر شدنت برداشتيم... ومن باز به تو افتخار كردم و قلب مهربونت رو پرستيدم... امروز 4امين روزه كه ازشير گرفتيمت و تو بيش از اينكه به فكر خودت باشي نگران اوف شدن مي مي هستي چقدر خوش قلب و مهربوني سپهر من... اميدم! تاهمين -كمتر از يك -هفته پيش بمحض اينكه از سركار ميومدم بهم مي چسبيدي و تا حقت رو نمي گرفتي! ازم جدا نمي شدي... وحالا فقط به اين كه برات كتاب بخونم تا چشماي قشنگت سنگين بشه و بخواب بري هم راضي هستي... امروز از يكي از دوستان رسم جالبي رو شنيدم كه بنا دارم حتما اجراش كنم چون بنظرم رسم جالب و منطقي رسيد، -رسم كوزه شكستن!- دليلش هم اين بود كه بچه باا...
18 خرداد 1392

خوابيدن سپهر...(سبك هاي مختلف-عكس)

سپهر دردونه ي من! چندشبه كه خيلي خوب و راحت تو اتاقت مي خوابي و اين يعني داري بزرگتر وآقاتر ميشي ياد روزايي افتادم كه تازه به زندگيمون اومده بودي و مدل خوابيدنت هم مثل همه كارهاي ديگه ت برامون تازگي داشت... ميخواي ببيني چطور ميخوابيدي؟!  بقيه عكسهارو درادامه مطلب ببين! آخ كه اينطوري خوابيدن چه كيفي ميده...   تازه ميتونستي قلت بزني... خوابيدن به سبك هندي اينم براي خودش سبكيه... مدتي قبل از اينكه راه بيافتي، حتي توخوابم تمرين بلند شدن ميكردي اينجا احتمالا بعداز يه مطالعه طولاني خوابت برده واينجاهم كه ديگه تو تختت لالا كردي... ...
6 خرداد 1392

اولين اثر هنري سپهر

اميدم! مدتي بود كه اشتياقت رو براي نقاشي كردن رو در و ديوار و هرجا كه دست مي داد ، مي ديديم، اين بود كه چند روز پيش يه بسته رنگ انگشتي 6تايي برات خريديم تا حسابي تو رنگ غلت بزني و از نقاشي - خط خطي- لذت ببري... زندگيم! به دنياي نقاشي خوش اومدي...يوهوووووووو  اين هم نقاشي قشنگت كه به دست مبارك مرقوم فرمودين...   استاد سپهر، در كنار اثر هنريش مامان فداي دست و صورت رنگيت لطفا ادامه مطلب رو هم ببينيد تو رو خدا نيگاش كن! چه نازي هم ميكني...   اينها هم عكساي خارج از گود ...   آقا سپهر در يك روز بهاري به پياده روي مي رود بابا فيگور، بابا جيب... آقاسپهر پياده روي مي كند... ...
17 ارديبهشت 1392

اولين جمله هاي تو...

سپهر يكي يكدونه ي من، چقدر شيرين و خواستني هستي و انگارهر روز بيش از روز قبل با كارها و حرفهاي شيرينت دل مامان و بابا رو ميبري... گاهي وقتا تو رو "عشق من" خطاب ميكنم اما ميترسم  بابا بدل بگيره... با اين حال هرچقدرفكر ميكنم كلمه اي بيش از "عشق من"نميتونه احساسمو به تو بيان كنه ...نه اينكه توجاي بابا رو گرفته باشي يا حتي احساسمو بينتون تقسيم كرده باشم...هركدومتون تو قلبم سرجاي خودتون نشستين و وجودمو سرشار از عشق مي كنيد... ازهردوتون ممنونم... اولين جمله هاي تو... آقاباش! (به تقليد از مامان جون) كشيبه( شي مورد نظر، كثيف است!) نگون (نكن!) تاكنيم؟(وقتي يه لباس ياپارچه روزمين مي بيني) ميشوله (مي شويد،درتوصي...
7 ارديبهشت 1392