رقص برف...رقص زندگي

امروز يه روز برفيه ... اول صبح وقتي ازپنجره اتاقت بلوراي سفيدبرفو ديدم كه مي رقصيدن و پايين ميومدن و زمين وآسمون رو با رقص و آواز عاشقانه شون، آشتي داده بودن يادقشنگي هاي پايان ناپذيرزندگيم افتادم و ازخداي زيباييها بازبون ناتوانم تشكر كردم.... داشتن آرامش... سلامتي... بابا ... تو... واين ني ني كوچولو... وخيلي ثروتاي ديگه كه فقط داشتن يكيشون به همه ي ثروتهاي دنيا مي ارزه و من چقدر خوشبختم...
دونه هاي برف همچنان مي رقصن و مي رقصن و و من از اين ذوق زده ام كه يه ساعت ديگه تو بيدار مي شي و زمينو به يه رنگ ديگه مي بيني... سفيد و پاك... و مي دونم كه تو هم ذوق مي كني... دستاي كوچيكتو تصور ميكنم كه به سمت بلوراي برف دراز مي كني تا حداقل يه دونه شون، ميون دستاي كوچولوت كمي خستگي بگيره ... توهم برقص! پسرقشنگم...توهم بازندگي برقص و ازته دل بخند و دل شاد باش ...چه الان كه تنها دل نگرانيت دور شدن مامانه و چه بعدها كه يك مرد مي شي و دلنگرانيهاي يك مرد رو پيدا ميكني دوست دارم مثل همين دونه هاي برف سبكبالانه بدون اينكه حتي لحظه اي اسير قيدهاي خودساخته ت باشي... برقصي و برقصي و برقصي...
شاید زندگی آن جشنی نباشد که انتظارش را داشتی ولی حال که به آن دعوت شدهای تا میتوانی زیبا برقص (چاپلین)



رقص برف...رقص زندگي
