سپهر جونسپهر جون، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره
هستی جونهستی جون، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

*سپهر و هستي* روياهاي واقعي من و بابا

بچه داري زيباست...

مامان يه كتاب به اسم "بچه داري زيباست" داره، البته قبل ازاينكه توبه دنيابياي خريده بودمش تا بهتر به پيشواز فرشته مهربونم برم... خواستم اين كتابو به ماماناي حساس و هميشه نگران معرفي كنم، چون شبيه يك مادر يا مشاور مهربون، به تمام مسائلي كه ازنظر يه مامان وباباي بي تجربه، بغرنج يانگران كننده ميرسه بسادگي پاسخ ميده و براي من كه خيلي آرامبخش بوده... يه مثال از همين كتاب ميزنم... اين كتاب ميگه كه خجالتي بودن وبه قول خودمون غريبي كردن بچه ها،اضطراب، عصباني شدن و لج بازي و...  در دوره ي سني تو كاملا طبيعيه،چون درك كودك از محيط بطرز فزاينده اي زيادشده اما هنوز توانايي تجزيه و تحليل وجود نداره،بنابراين طبيعيه كه كودك درخيلي مواقع احسا...
12 تير 1392

عكساي درهم از همه جا...

هرشب وقتي ميخواي چشماي قشنگتو روهم بذاري و بخواب بري برات اين حرفا رو ميزنم... پسر خوبم! پسر قشنگم! تو خيلي مهربون و باگذشتي... ازت ممنونم كه صبحها پيش خاله مهديه مي موني، به حرفاش گوش ميدي، صبحونه تو ميخوري، شيرميخوري، ميوه ميخوري،آب ميخوري، باخاله بازي ميكني، كتاب ميخوني،نقاشي ميكشي، تلويزيون مي بيني،ماست ميخوري، غذاتو ميخوري،ازخاله ميخواي كه به دستشويي ببرت، دستاتو ميشوري وومنتظر ميشي تا من ظهر بيام و بعد ميدوي تو بغلم،من از تو خيلي راضيم، تو واقعا پسر خوب و مهربوني هستي، به من كمك مي كني و مواظب من هستي...و تو بعضي جمله ها رو پشت سرم تكرار ميكني... "گوش ميدي" "غذا ميخوري""نقاشي ميكني""مواظبي"... وهرشب داستان من و تو اينه كه من ب...
9 تير 1392

ماه تير... ماه تولد تو...

سپهر زيباي من! ماه تير تاپيش ازاومدنت براي مامان مث همه ي ماهاي ديگه خدابود، اما بعداز اومدنت برام پر از روح و معني شده... واين يعني تو روح و معني زندگي ماماني... شنيدن اسم اين ماه برام يادآور اسم زيباي توست ... البته براي اينكه كم لطفي نكرده باشم بذار بگم كه برادر خوانده ت و خاله رضوانت وخيلي از عزيران ديگه مون هم متولد همين ماهن كه خودبخود اين ماهو عزيزتر ميكنه... خلاصه از همين جا و پيشاپيش تولد همه ي تيرماهي هاي عزيز و جوجه دوست داشتني خودمو صميمانه تبريك مي گم و آرزوي سلامتي ، خوشبختي و آرامش دارم... ...
8 تير 1392

فرداي يه شب باروني...

امروز صبح بوي خاك نم زده اينقدر مستت ميكرد كه دلت نميخواست خودتو تو چارديواري محبوس كني ... حيف كه من بايد ميومدم سركار و جوجه هم درخواب ناز... قشنگيش به اينه كه بعدچندروز گرما و آلودگي هوا كه هيچ اثري از لطافت خداداده توش نيست، اين بارون باهردونه ش مث مرهم زخماي زمينو نوازش ميكرد... انگار ديگه آسمونم ميخواست خودشو ازقيد و بند" قابل پيش بيني بودن" و"توقالب الگوهاي هواشناسي" گنجيدن راحت كنه و يه جوري به داد اين زمين و آدماش برسه...خلاصه دست همه ي دست اندركاران دردنكنه كه با محبت بيدريغ والبته پيش بيني نشده شون بازم مارو مهمون لطافت و تازگي و عشق كردن... تودوهفته اي كه گذشت آخرهفته هاشو سپهرجون تو طبيعت گذرونده و مخصوصا پنج شنبه دو...
8 تير 1392

مراسم كوزه شكستن!

اينم عكساي كوزه شكستن سپهر كوچولو كه اين روزا احتمالا تحت تاثير از دست دادن اولين يارو همراهش كمي تغيير رفتار داده و بعضي وقتا نافرمان و عصباني بنظر ميرسه... البته همچنان بانمك و دوست داشتني،الهي مامان فداش بشه... پسر گلم اين روزا شعرهاي كتاباشو حفظ شده و كتاب رو ورق ميزنه و قبل از اينكه مابراش بخونيم، خودش شروع به خوندن متن شعر ميكنه... عاشقشممممممم   مراسم كوزه شكستن در حضور داوران شيرخوار بين المللي شركت كننده گرامي... .... ادامه شو ببينيد! اول از همه، آقا سپهر كوزه شو رنگ مي كنه... و البته خودشو... بعدهم آماده ي شكستن مي شه... ظاهرا رو فرش جواب نميده...كوزه مذكور هنوز ...
1 تير 1392

براي خالي نبودن عريضه... اينجا همه چي بنفشه....

چند روزيه كه وبلاگتو آپ نكردم، منتظر رسيدن عكساي جديدم... از مراسم تولد بابا تا كوزه شكنون خودت راستي امروز خيلي خوشحالم... چندتا خبر درگوشي هم دارم ... كلا بذار داد بزنم: خدايااااااااااا شكرررررررررت به دست توانا و عاشقت همه گره ها رو از زندگي همه آدمها بازكن ... ...
26 خرداد 1392

ترس در كودكان

  مي تسي،مي تسي... پسر كوچولوي قشنگم!درطول روز، خيلي اين كلمه رو بكار ميبري و منظورت اينه كه از چيزي ترسيدي، اين چندروز حس ميكنم بيشتر احساس ترس ميكني گاهي وقتا درحالي كه داري بازي ميكني و مي خندي يكدفعه به سمت من ميدوي و بهم مي چسبي و بانگراني به اطرافت نگاه ميكني و تكرار مي كني" مي تسي،مي تسي"...واخيرا شبها بانگراني ازخواب بيدار ميشي و ازم ميخواي كه بغلت كنم يادستت رو تو دستم بگيرم و البته تاكيد ميكني هردوتاشون كوچولوي دردونه ي من! بابا و مامان كمي نگران شدن وحتي به بابا پيشنهاد كردم به يك مشاور سربزنيم اما بابا راهكار خوبي ارائه داد و گفت مث هميشه برو تواينترنت سرچ كن و انصافا مطالب خيلي خوب و مفيدي خوندم كه بهتر ديدم ي...
9 خرداد 1392

آسمون ابري...

سپهرزيباي من! امروز...آخرين روز از ماه مورد علاقه ي مامانه، ماهي كه حس ميكنم تمام وجودم با لحظه لحظه ش تازه مي شه و جون مي گيره.وامروز... آسمون ابريه و دل ماماني بدجوري گرفته ... براي اولين بار تو زندگيم دلم ميخواد خودمم يه وبلاگ داشتم تا از دلم مي نوشتم...وحالامجبورم تو وبلاگ قشنگت اين حرفا رو بنويسم... مي خواستم بخاطر اينكه اين بار حرفاي شاد و قشنگ براي وبلاگت نياوردم ازت عذرخواهي كنم،اما بجاش ترجيح دادم بهت بگم پسرم! جايي كه توش قدم گذاشتي اسمش دنياست، پرازفراز وفرود، پر از شادي و غم، پر ازموفقيت و شكست... وتوبايد ياد بگيري كه اين دنياي رنگي رو با همه ي رنگاش قشنگ ببيني و به آدمهاي دور و برت لبخند بزني... شايد يه ر...
31 ارديبهشت 1392

سپهر روح زندگي...

سپهر! روح سبز زندگيم... دربهار زيبا  كه افسون عطر ورنگش، عاشق و شيدايم مي كند تورا ... بهاري تر از بهار مي بينم، پراز شور وطراوت و تازگي ... وچشمان زيبايت هرصبح پرفروغتر از خورشيد ،در آسمان زندگيم مي درخشد...   ...
28 ارديبهشت 1392